دلنوشته های کوتاه
جاودان آن تاج برسرداشتن
برتوارزانی که مارا خوشتراست
لذت یک لحظه مادرداشتن

توبه کردم که دگرمی نخورم درهمه عمر به جزازامشب وفردا شب وشبهای دگر
شیراگرپیرشود بازشیراست پیراگرشیرشود بازپیراست

هرسرموی حواس من به جائی می رود این پریشان سیررا دربزم وحدت جای ده
صد تیغ جفا برسروتن دید یکی چوب تا شد تهی ازخویش ونی اش نام نهادند

حال گل زارشود چون تو به گلزارآئی
نرخ یوسف شکند چو تو به بازارآئی

فغان کاین کولیان شوخ شیرین کارشهرآشوب
چنان بردند صبرازدل که ترکان خوان یغما را

زچشمت چشم آن دارم که ازچشمم نیندازی
به چشمانت که چشمانم به چشمان تو می نازد

امشب زجهان بی کسان خواهم رفت
با خون دل ازکوی زمان خواهم رفت
بربام جهان نقش دلی نقش کنم
تا خلق بدانند دلی دل نگران خواهم رفت
ندارم وحشتی ازشیروببروحمله گرگان ازآن گرگی که میپوشد لباس میش میترسم

ندارم وحشت ازظلم ونمیترسم من ازظالم
ازآه خانمانسوز دلی دل ریش میترسم
دل من، اولین روزبهار
دل تو، آخرین جمعه سال
وچه دورند وچه نزدیک بهم
با چون منی نازک خیال، ابروکشیدن ازملال
زشت است ای وحشی غزال، اما چه زیبا می کنی
گفت مشق نام لیلی می کنم خاطرخود را تسلی می کنم
و...............
و..................
و.....................
بندی از شعرمرکز شهر
....................
در خانه دلم میگیرد
در شهر به راه می افتم
تصویر چشمانم را از دستفروش دوره گردی می خرم
و بر دیوار خانه می آویزم
و هر بار که بر چشمانم دست می کشم
با خودم می گویم:
شاید روزی همه مردم شهر
مرا در مردمک چشمان تو ببینند
ومن آنروز در سیاهی مردمک چشمان تو
با سپیدترین سپیدها در آمیزم........ (شاعر: کیمیا)
واینهم تلما جدیدا خلاف شده باید بیشترمراقبش باشم!!!!!!!! اشکال از تربیتشه!!!!!!!

باقی بقایتان جانم فدایتان
kimia



